تبلیغات
دفترچه خاطرات من - یک مسافرت عجیب
دفترچه خاطرات من
بعضی از خاطرات من
به دفترچه خاطرات من خوش امدید.
سلام به همه 

دوشنبه ظهر بود که از سفر برگشتم اما خب تا همن امروز فرصت برای نوشتن خاطرات دست نداد.بابت این تاخیر از همه عذر میخوام.

حالا سفر کجا رفتیم؟؟؟؟ یه جای خیلی جالب!!!!

شهری به اسم مهر آباد که موسس این شهر شخصی یزدی (البنه متولد هند) به اسم مهر بابا که البته آیین و مذهب مهر بابا رو هم راه میندازن و البته الان سرتاسر جهان کلی مرید و خاطر خواه هم داره.

خود مهر بابا سال 1970 اگه اشتباه نکنم فوت میکنه ولی آیین و مذهبش سرجاش هست هنوز.البته درست نیست بگیم مذهب اورد چون اصلا خودش ادعای خدایی کرد و مدهب جدیدی ارائه نکرد.همه مرید ها هم مذهب خودشون رو داشتن بعضی مسیحی بودن بعضی زردتشت بعضی هم هندو خلاصه مذهب خودشون رو داشتن و  مهر بابا رو هم قبول داشتن به عنوان شخصی که خدا درش افول کرده تا مردم رو از خواب قفلت بیدار کنه به قول خودشون.

ما هم رفتیم جایی که بیشتر شبیه زیارت گاهشون بود و البته خود مهر بابا هم همونجا خاک شده بود.یه جوری اونجا مرکز مدهبی اون دین بود و خیلی هم جالب بود.ما هم که رفتیم اونجا همه میگفتن خوش حال باشید که اینجا هستید چون هر کسی این سعادت رو نداره که در عید سال نو اینجا باشه و بابا شما رو طلبیده به قول خودمون( اخه دوشنبه سال نو هندی ها بود).

البته یه چیز که خیلی جالب بود و قابل تامل این بود که کل این مکان و زیارتگاه پر بود از آمریکایی و استرلیایی و جالب تر این که کل اونجا توسط آمریکایی ها اداره میشد!!!!!!

ما هم 2 روز اونجا بودیم و همراه اینا زندگی کردیم و اعمالشون رو تماشا کردیم و البته کمی هم نظم اونجا رو ریختیم به هم 

مثلا طبق رسوم و عقایدشون راس بعضی ساعت ها میرفتن داخل مقبره بابا و سکوت میکردن و شروع میکردن به نیت کردن و عقیده داشتن که بابا حاجت میده!!!!
و بعدش هم جایی به اسم سمادی میرفتن و همراه موسیقی شعر میخوندن که همون راز و نیایش محصوب میشد و بعد از هر آواز مخصوص که میخوندن 1 نفر هم میتونست نوبت بگیره و هر آوازی که دوست داشت بخونه.خب اهنگ هاشون بیشتر توی حال و هوای اهنگ هایی بود که برای سماء خونده میشن و ما هم بین اواز ها نوبت میگرفتیم و آهنگ های فارسی که ریتمش به حال و هوایی اونا میخورد میخوندیم اما بعد از چند نوبت خسته شدیم و شروع کردیم به خوندن "خوشگلا باید برقصن" و جداً هم باهاش شروع کردیم رقصیدن و بقیه هم دست میزدن  خلاصه این که گند زدیم تو حال و هواشون.

 البته خراب کاری ها به همین جا ختم نمیشه و خیلی شدید تر بود به طور مثال اینکه ساعت 22:30 ساعت خاموشی و خواب بود و کسی اجازه تردد توی محوطه رو نداشت اما خب آیدا تماس گرفت و من هم زدم بیرون یواشکی تا با آیدا صحبت کنم که یهو کلیداتاق از دستم پرت شد و افتاد بیرون از محوطه و همه در ها هم قفل بودن.من هم مجبور شدم از یه دیوار 3 متری بپرم بیرون و کلید رو بردارم ، اما موقع برگشت دیدم ای دل غافل نه جا دست هست از دیواربکشم بالا نه چیزی ، قبل از پرش هم به دلیل نبود جیب روی شلوار مبارک مجبور شدم موبایل رو همون بالا لب دیوار بزارم و دیگه موبایل هم نداشتم زنگ بزنم کسی بیاد کمکم.
توی فکر بودم که راه حلی پیدا کنم که یهو دیدم نور چراغ قوه افتاد روم ، خلاصه یه نگهبان من رو دید و بعد دیده بود دارم تلاش میکنم از دیوار هم برم بالا و نفس نفس هم میزدم و خب بیچاره فکر کرد حالا من کیم و دارم چی کار میکنم تنها چیزی که کمکم کرد این بود که خارجی بودم دیگه ، البته باز هم کافی نبود و نگهبانه زنگ زد از ساختمون اصلی که 3-4 کیلومتر اونور تر بود با یه جیپ اومدن و کلی سوال و جواب تا راضی شدن ولم کنن. خب هم از دیوار داشتم میرفتم بالا بعدش هم که ثابت شد من اصلا هونجا اتاق دارم و به خاطر کلید پریدم بیرون باید کلی توضیح میادم که ساعت 2 شب اصلا بیرون از اتاق و توی محوطه چیکار میکردم که حالا کلیدم بخواد بیفته بیرون

در مجموع هم با مهر بابا و عقایدشون آشنا شدیم و مراسمشون رو دیدیم هم کلی خوش گذروندیم این 2 روز و کلی جاتون خالی بود.

البته قبل از سفر آیدا بهم خبر داد که احتمالا برنامه اومدنش به هند کنسل بشه که من از شنیدنش واقعا شکه شدم و بعدش هم چند ساعتی کلی سر درد گرفتم و اوایل سفر هم همش توی خودم بودم و دپرس شده بودم. اما خب هم مسافرت کمی فکرم رو مشغول کرد هم آیدا تماس گرفت و گفت که یه نقشه داره و میخواد یه کاری کنه که باباش اصلا مجبور بشه بفرستدش هند!!! خب تازه فهمیدم که توی مسائل پیچوندن و دوز و کلک باید پیش ایشون درس پس بدیم وقتی نقشش رو شنیدم.

این آیدایی که من میبینم اگه نتونه برنامه هند اومدنش رو ok کنه که آیدا نیست

اینه که خیالم راحته و مسافرت هم بهم خوش گذشت وفکرم درگیر این مسئله نبود.مطمئنم که آیدا 5 ماه دیگه اینجا پیش خودمه







نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 15 آبان 1392
شنبه 18 آبان 1392 01:47 ب.ظ
عجب روز و شبی بوده!
دلت روشن! ایشالا پنج ماه دیگه عکسای دوتایی تونو اینجا ببینیم! بگو ایشالاااااا!
میلاد

ایـــــشــــالا !!
چهارشنبه 15 آبان 1392 08:56 ب.ظ
سلام آقا میلاد ممنون که بهم سر زدید وبلاگ جالبی دارید انشاالله به همه آرزوهات برسی
میلاد

خواهش میکنم میلاد جان امیدوارم که شما هم به همه ارزوهاتون برسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


همیشه دوست داشتم که یه دفترچه خاطرات داشته باشم اما هیچ وقت فرصت و حوصلش رو نداشتم اما تصمیم گرفتم که دیگه این بار جدا شروع کنم.این جا هم به عنوان یه برگی از دفترچه خاطراتم انتخاب کردم و خاطرات و دلنوشته ها و علایقم رو مینویسم.

از دل نوشته هایم ساده نَگذر؛ به یاد داشته باش؛ این «دل نوشته» ها را؛ یک «دل»، نوشته ...!
خاطراتم را مینویسم برای اینده،اینده ای که به زودی خودش به خاطراتم تبدیل خواهد شد...!

این وبلاگ کاملا شخصی بوده و تماما خاطرات طول زندگی من هست پس به دنیای من خوش اومدین

مدیر وبلاگ : میلاد
نویسندگان
برچسبها
موزیک
  • دفترچه خاطرات من
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 1
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • تاریخ تولد وبلاگ : چهارشنبه 2 اسفند 1391
ساعت



    فرم تماس
    نام و نام خانوادگی
    آدرس ایمیل
    امکانات دیگر
کلیه حقوق این وبلاگ برای دفترچه خاطرات من محفوظ است